زبان
| فصل سیزدهم: گرفتاری حضرت باب در قلعهء ماکو |
|
|
|
| نوشته شده توسط نبیل زرندی |
|
گرفتاری حضرت باب در قلعهء ماکو سيّد حسين يزدی گفته است ده روز از ورود حضرت باب به تبريز گذشت و هيچکس نميدانست که عاقبت کار چطور خواهد شد مردم حرفها ميزدند هر کسی چيزی ميگفت من يک روز از حضور مبارک سؤال کردم که آيا هيکل مبارک در اينجا تشريف خواهند داشت يا محلّ ديگر تعيين خواهد شد؟ فرمودند اين سؤال را در اصفهان هم از من کردی مگر فراموش کردی که در آنجا بتو جواب دادم مدّت نه ماه در جبل باسط محبوس خواهيم بود و از آنجا ما را بجبل شديد انتقال خواهند داد ( باسط ماکو و شديد چهريق است که عدد هر يک با لقب خود مطابق است ) پنج روز از اين مقدّمه گذشت از طرف حکومت حکم صادر شد که حضرت باب را بقلعهء ماکو ببرند و من نيز در حضور مبارک باشم و ما را بدست عليخان ماکوئی بسپارند قلعهء ماکو که از صخره بنا شده بر قلّهء کوه قرار دارد در دامنهء کوه شهر ماکو است از شهر بقلعه فقط يک راه موجود است اين قلعه در حدود مملکت عثمانی و روسيّه قرار گرفته و از نقطهء نظر سياسی مقام مهمّی داشته هر وقت جنگ و جدالی ميشده است از اين نقطه مراقبين از اقدامات دشمن با خبر ميشدند و مشاهدات خود را بحکومت خبر ميدادند. روزی حضرت اعلی ببرادر من سيّد حسن فرمودند " به شيخ حسن بگويد که هيکل مبارک علی خان را وادار خواهند نمود که نسبت باحبّا خوش رفتاری کند و باو خواهند فرمود که فردا صبح خودش شيخ حسن را بحضور مبارک بياورد من از استماع اين پيغام بیاندازه متعجّب شدم و پيش خود گفتم چطور ممکن است عليخان با اينهمه ستمکاری و خشونت رفتار خود را تغيير دهد و چطور ميشود که خودش شيخ حسن را بحضور مبارک بياورد روز بعد هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که صدای در بلند شد بر حسب فرمان حاکم هيچکس اجازه نداشت قبل از طلوع آفتاب داخل قلعه شود خيلی تعجّب کردم کيست که بر خلاف حکم حاکم جرأت کرده صبح باين زودی در بزند صدای علی خان بگوشم رسيد که با مأمورين مشغول مذاکره است يکنفر از مأمورين آمد و گفت علی خان از حضور مبارک رجا دارد که اجازه فرمايند مشرّف شود من بحضور مبارک رفتم و رجای حاکم را عرض کردم فرمودند فوراً برو او را بياور چون از اطاق حضرت باب بيرون رفتم و باطاق ديگر داخل شدم ديدم علی خان در نهايت تضرّع مانند غلامی زر خريد دم در ايستاده و مثل آدمهای مبهوت ميماند آنهمه تکبّر و خود پسندی که داشت بکلّی زائل شده بود سر تا پا خضوع و فروتنی بود چون مرا ديد با نهايت ادب تحيّت گفت و در خواست کرد که هر چه زودتر او را بمحضر مبارک ببرم من او را باطاقيکه حضرت باب تشريف داشتند راهنمائی کردم علی خان خيلی مضطرب بود زانوهايش ميلرزيد هر چه ميخواست اضطراب خود را پنهان دارد نميتوانست و رنگ رخسارش از سرّ ضمير خبر ميداد چون بمحضر مبارک رسيد حضرت باب برخاستند و نسبت باو عنايت بسيار ابراز داشتند علی خان اوّل تعظيم کرد بعد خودش را بپای حضرت باب انداخت و عرض کرد ترا بجدّت رسول اللّه قسم ميدهم که مرا از اين حيرت و سرگردانی برهانی آنچه ديدهام و تا کنون نتوانستهام باور کنم قلب مرا بیاندازه مضطرب ساخته امروز در اوّل طلوع فجر سوار بر اسب شدم نزديک دروازهء شهر شما را ديدم کنار نهر ايستاده و بنماز مشغول هستيد درست دقّت کردم ديدم خود شما هستيد دستهای شما بطرف آسمان بلند بود و چشمها نيز بآسمان متوجّه و مشغول قنوت و تضرّع بوديد من همانطور ايستادم تماشا کردم. صبر کردم تا نماز شما تمام شود ميخواستم بعد از اتمام نماز بحضور شما برسم و از شما باز خواست کنم که چرا بدون اجازهء من از محبس خود بيرون آمدهايد در ضمن مناجات و عبادت که مشغول بوديد مشاهده کردم که در نهايت انقطاع از ما سوی اللّه چشم پوشيده و بخدا وحده توجّه کردهايد قدری نزديکتر بشما شدم بهيچوجه ملتفت نبوديد چون نزديک شما رسيدم چنان خوف و ترسی سراپای مرا احاطه کرد که وصف آنرا نتوانم جرأت نکردم بشما چيزی بگويم ناچار برگشتم که از مأمورين حراست مؤاخذه کنم که چرا شما را گذاشتهاند از قلعه خارج شويد وقتی آمدم بر تعّجبم افزوده گشت زيرا در قلعه را بسته ديدم همه درها قفل بود در زدم مأمورين در را باز کردند پرسيدم گفتند هيچکس بيرون نرفته حالا آمدهام میبينم شما اينجا هستيد در مقابل من نشستهايد نميدانم " آنچه میبينم بهبيداری است يا ربّ يا بخواب " نزديک است ديوانه شوم حضرت باب فرمودند آنچه را مشاهده نمودی صحيح است و درست چون تو نسبت بامر الهی بنظر حقارت مينگريستی و باذيّت و آزار من و پيروانم ميپرداختی از حقيقت حال غافل بودی خداوند بصرف فضل و عنايت خويش اراده فرمود حقيقت حال را در مقابل چشم تو واضح و آشکار جلوه دهد تا به عظمت اين امر پی بری و برتبهء صاحب امر و مقام عظيمش مطّلع شوی از غفلت رهائی يابی و با پيروان و اصحاب من با محبّت و وداد رفتار نمائی بيانات حضرت باب سبب اطمينان و سکون اضطراب علی خان گرديد رفتارش بکلّی تغيير کرد و عداوتش بمحبّت تبديل يافت خواست تلافی مافات کند و بر خلاف رفتار سابق جلب رضايت باب نمايد بحضور مبارک عرض کرد شخص فقير مسکينی مدّتهاست بقصد تشرّف بحضور مبارک باين ديار آمده رجا دارد او را اجازه فرمايند به حضور مبارک مشرّف شود در مسجد بيرون بلدهء ماه کو منزل گرفته رجا دارم اجازه فرمائيد من خودم بروم او را بحضور مبارک بياورم حضرت باب اجازه فرمودند علی خان فوراً رفت و شيخ حسن زنوزی را با خود بحضور مبارک آورد و پس از آن پيوسته ميکوشيد که رضايت هيکل مبارک را جلب نمايد. شبها در قلعه را میبستند ولی روزها در قلعه باز بود و هر کس ميخواست بدون مانع ميتوانست بحضور باب مشرّف شود و آنچه را ميخواهد از محضر مبارک سؤال کند و تعليمات لازمه را دريافت دارد. حضرت باب در محبس ماه کو کتاب بيان فارسی را نازل فرمودند اين کتاب از مهمترين آثار حضرت باب است قواعد و قوانين امر جديد در اين کتاب تشريع شده و در جميع ابواب آن بظهور موعود بيان بشارت دادهاند و از آن موعود عظيم بلقب مَن يُظهِرُهُ اللّهُ تعبير فرموده و باهل بيان تأکيد شديد نمودهاند که خود را مهيّا و حاضر سازند و پيوسته مراقب باشند تا چون آن بزرگوار ظاهر شود از عرفان او محجوب نمانند. شيخ حسن زنوزی برای من گفت در حين نزول آيات لحن زيبای حضرت باب در دامنهء کوه بگوش ميرسيد و صدای آن بزرگوار منعکس ميگرديد چه نغمهء زيبائی بود و چه لحن مؤثّر روح افزائی، در اعماق قلب اثر ميکرد، موجب اهتزاز روح ميشد، هيجان غريبی در وجود انسان توليد مينمود حسن رفتار علی خان سبب شد که از نقاط مختلفهء ايران دسته دسته برای تشرّف بساحت اقدس بقلعهء ماهکو توجّه مينمودند و بمحضر مبارک مشرّف ميشدند علی خان چيزی نميگفت سه روز بعد از تشرّف از محضر مبارک مرخّص ميشدند دستورات لازمه و نصايح مهمّه از قبيل حسن اعمال و تعديل اخلاق و تبليغ امر الهی و غيرها از ساحت اقدس بآنها داده ميشد علی خان هر روز جمعه بمحضر مبارک مشرّف ميشد و عبوديّت و اخلاص خود را تقديم ميداشت هميشه طالب رضای مبارک بود و آنچه از ميوههای جور بجور گوارا و هدايای نفيسهای که در ماهکو و نقاط مجاور بدست ميآورد بمحضر مبارک ميبرد و تقديم ميکرد. حضرت اعلی فصل تابستان و پائيز را در قلعهء ماهکو بسر بردند زمستان آن سال بینهايت شديد بود حتّی ظرفهای مسی چون آب در آنها يخ میبست بواسطه شدّت برودت متأثّر ميگشت. ابتدای زمستان مطابق با اوّل محرّم سال ١٢٦٤ هجری بود هر وقت حضرت اعلی وضو ميگرفتند قطرات آب وضو از شدّت برودت در صورت هيکل مبارک منجمد ميشد. در ايّام محرّم بعد از هر نماز سيّد حسين کاتب را احضار ميفرمودند و باو امر ميکردند که با صدای بلند مقداری از کتاب محرّق القلوب را که از تأليفات مرحوم حاج ملّا مهدی نراقی جدّ حاج ميرزا کمال الدّين نراقی است در محضر مبارک تلاوت کند در اين کتاب شرح مصائب و داستان شهادت حضرت سيّد الشّهدأ امام حسين عليه السّلام مندرج است وقتيکه سيّد حسين کتاب مزبور را ميخواند از استماع وقايع مؤلمه و مصائب کثيرهء حضرت امام حسين عليه السّلام بحر احزان در قلب حضرت باب موّاج ميگشت در حين استماع مصائب اشک حضرت باب جاری بود مصائب وارده بر حضرت سيّد الشّهدأ عليه السّلام را استماع ميفرمودند و ضمناً از مصائب و آلاميکه بر حسين موعود وارد خواهد شد بياد ميآوردند و چون بخاطر مبارک ميگذشت که حسين موعود مصائبی شديدتر از حسين قبل تحمّل خواهد فرمود و هنگاميکه باسم من يُظهِرُهُ اللّهُ ظاهر شود رنج و مشقّت بیپايان از دشمنان بآن حضرت خواهد رسيد اشک حسرت از چشم مبارکش جاری ميگشت و از تذکّر آن ايّام گريه و نالهء حضرتش بلند ميشد حضرت باب در يکی از آثار مقدّسهء خود که در سنهء سِتّين از قلم مبارک نازل شده ميفرمايند: " يکسال قبل از اظهار امر در رؤيا چنين مشاهده کردم که سر مطهّر امام حسين عليه السّلام از درختی آويخته است قطرات خون از آن ميچکيد من نزديک آن درخت رفتم نهايت بهجت و سرور را داشتم که بچنين موهبتی فائز شدم دو دست خودم را پيش بردم و در زير حلقوم بريدهء مقدّس امام حسين که خون از آن ميچکيد نگاه داشتم مقداری خون در دست من جمع شد آنها را آشاميدم وقتيکه بيدار شدم خود را در عالم ديگر مشاهده کردم روح الهی از تجلّی خويش جسم مرا ميگداخت و سرا پای مرا انوار فيض خداوند فرو گرفته بود سروری الهی در خود ميديدم اسرار وحی خداوندی با نهايت عظمت و جلال در مقابل چشم من مکشوف و پديدار بود ." انتهی چون محمّد شاه حضرت باب را در جبال آذربايجان محبوس ساخت و چنين ظلم عظيمی را مرتکب گشت طولی نکشيد که نکبت و احزان از جميع جهات او را احاطه نمود عزّت بذلّت تبديل شد و اجتماع فکر به پريشانی و گرفتاری تحويل گشت هيچوقت نشده بود که محمّد شاه اين همه گرفتاری داشته باشد از در و ديوار برای او بلايا و مصائب ميريخت ارکان سلطنتش متزلزل گشت امنيّت مملکت از بين رفت رايت طغيان در خراسان برافراشته شد اضطراب و پريشانی در سر تا سر مملکت فرمانروا گشت شاه در آن اوقات عازم تسخير هرات بود و لکن اغتشاش داخلی او را از اين فتح و ظفر مانع آمد اخبار اغتشاش خراسان بساير نقاط ايران نيز سرايت کرد اهمال حاجی ميرزا آقاسی بیاندازه در اين قسمت مساعدت مينمود همه جرأت پيدا کردند بتاراج و غارت مشغول شدند اغتشاش خراسان هر روز شدّت ميافت مردم قوچان و بجنورد و شيروان با سالار که بشاه ياغی شده بود همدست و همداستان بودند سالار پسر آصف الدّوله، خالوی بزرگ شاه و فرمانفرمای خراسان بود محمّد شاه پشت سر هم از طهران برای دفع سالار تجهيزات و لشکر ميفرستاد شورشيان همه را شکست ميدادند جعفر قلی خان نامدار و امير ارسلان خان پسر سالار در شکست قوای دولتی مدخليّت تامّه داشتند در جنگ شجاعتها بروز ميدادند هر چه اسير از لشکريان دولتی ميگرفتند با نهايت قساوت همه را مقتول ميساختند در اين اوقات ملّا حسين بشرويهای در مشهد متوقّف و بتبليغ امر اللّه و هدايت نفوس مشغول و مألوف از آنهمه شورش و غوغا و طغيان و يغما بيخبر و بنشر آثار رحمن سرگرم بود در اين بينها خبر يافت که سالار قصد دارد او را ملاقات کند و بوسيلهء او بابيها را بمساعدت و کمک خود بخواند چون اين خبر را شنيد قبل از اينکه سالار او را احضار نمايد از مشهد خارج شد چون از دسائس و نوايای سيّئهء سالار با خبر بود شبانه از مشهد با خادم خود قنبر علی خارج شد و پياده بطرف طهران روانه گشتند مقصود ملّا حسين اين بود که بآذربايجان سفر کند و در ماه کو بحضور حضرت باب مشرّف شود اصحاب و پيروان چون از خروج باب الباب از مشهد اطّلاع يافتند انواع وسائل لازمه و اسباب ضروريه را تهيّه کردند و از دنبال باب الباب روانه شدند و چون بحضور او رسيدند و آنچه را تهيّه ديده بودند تقديم کردند ملّا حسين فرمود من نذر کردهام که تمام مسافتی را که بين من و مولای من فاصله است پياده طی کنم و تا بنذر خود وفا نکنم از تصميم خويش برنميگردم پيروان هر چه اصرار کردند که مرکوب و مصروفی قبول کند ممکن نشد حتّی ميخواست قنبر علی را نيز بمشهد برگرداند و خود بتنهائی عازم شود ولی آن خادم باوفا از ملازمت حضور دست برنداشت و به اصرار زياد بالاخره باب الباب اجازه فرمود که قنبر علی هم با او در اين سفر همراه باشد از خراسان تا طهران در هر شهر و قريهای که ميرسيد احبّاء چون با خبر ميشدند بحضورش مشرّف ميگشتند و مرکوب و مصروف ميآوردند ولی باب الباب قبول نمیفرمود. جناب کليم برای من نقل کردند که چون ملّا حسين بطهران رسيدند با جمعی از احبّا بملاقات ايشان شتافتيم چه وجود مبارکی بود مجسّمهء متانت و فضيلت و عصارهء مهر و رحمت بود وقتی که در محضرش بوديم ما را باعمال نيک و رفتار پسنديده و ملازمت مکارم اخلاق سفارش می فرمود ميگفت تا ميتوانيد بامر مبارک خدمت کنيد ايمان و ايقان باب الباب بدرجهای بود که همه ما يقين کرديم با آن قوّت ايمان ميتواند يک تنه بدون مساعدت هيچ کس امر مبارک را در مشرق و مغرب منتشر سازد ملّاحسين در طهران بحضور مبارک حضرت بهاءاللّه مشرّف شده و از آنجا عزيمت آذربايجان نمودند در شب عيد نوروز سال ١٢٦٤ هجری که روز سيزدهم ماه ربيع الثّانی و چهارمين نوروز بعد از اظهار امر مبارک بود بماه کو رسيدند شب قبل از وصول ملّا حسين بماه کو علی خان ماکوئی خوابی ديد مشارٌ اليه خواب خود را اينطور بيان کرده که در رؤيا مشاهده کردم بمن خبر دادند حضرت رسول اللّه قصد دارند بماه کو تشريف بياورند و از سيّد باب ديدنی کنند و بآن حضرت عيد نوروز را تبريک و تهنيت گويند چون اين خبر را شنيدم با نهايت سرعت دويدم تا بحضور رسول اللّه برسم و مراتب خضوع و عبوديّت خود را بمحضر مبارکش تقديم کنم با نهايت شادمانی از کنار رودخانه دوان دوان ميرفتم بعد از اينکه يک ميدانی دور شدم بپلی رسيدم ديدم دو نفر بطرف من ميايند دانستم يکی از آنها حضرت رسول و ديگری يکی از اصحاب باوفای اوست با سرعت روان شدم که خود را باقدام او بيندازم و دامن عبای او را ببوسم ناگهان بيدار شدم چقدر مسرور بودم نشاط سراپای مرا احاطه کرده بود خيال ميکردم در ميان بهشت هستم يقين کردم که آنچه را ديدم رؤيای صادقه است لذا برخاستم وضو گرفتم و نماز خواندم بهترين لباسهای خود را پوشيدم عطر و گلاب استعمال کردم و پياده بهمان نقطهای که در خواب حضرت رسول ( ص ) را ديده بودم روانه شدم و بيکی از نوکرها گفتم سه رأس از بهترين اسبها زين و يراق کند و از دنبال من بسر پل بيآورد هنگام طلوع آفتاب بود که خودم تنها از منزل بيرون آمدم و از شهر بيرون رفتم و بطرف پل از کنار نهر روان شدم هنوز به پل نرسيده بودم ناگاه از دور منظرهای ديدم و تعجّب سراپای مرا فرو گرفت ديدم همان دو نفری را که در خواب مشاهده کرده بودم بجانب من ميآيند يکی جلو و ديگری در دنبال بود چون بآنها رسيدم بیاختيار خود را بپای آنکه خيال ميکردم رسول اللّه است انداختم و با نهايت اخلاص اقدام او را بوسه زدم و درخواست کردم که هر دو سوار شوند آنکه در جلو بود گفت من نذر کردهام که تمام راه را پياده بپيمايم از اين جهت سوار نخواهم شد مقصودم اينست که بالای کوه بروم و شخص جليلی که در آنجا محبوس است زيارت کنم مشاهدهء آن رؤيا و تعبير آن بزودی سبب شد که علی خان نسبت بحضرت باب توجّه و احترامش بيشتر شد و بصدق ادّعای آن حضرت يقين حاصل کرد با کمال خضوع بملازمت ملّا حسين تا در قلعه رفت حضرت اعلی دم قلعه ايستاده بودند ملّا حسين را چون نظر بر حضرت باب افتاد بیاختيار بآن حضرت تعظيم کرد و بیحرکت در جای خود ايستاد حضرت باب او را در آغوش کشيدند و با کمال اشتياق با او معانقه نمودند دستش را در دست خود گرفتند و بطرف اطاق خود روان شدند آنگاه امر فرمودند جشن نوروز منعقد شود و اجازه فرمودند احبّا بمحضر مبارک مشرّف شوند انواع ميوه و شيرينی در محضر مبارک آوردند حضرت باب بدست خود از آن شيرينیها و ميوهها بحاضرين مرحمت فرمودند چند دانه سيب و به بملّا حسين دادند و فرمودند اين ميوههای لذيذ را از ارض جنّت يعنی ميلان اسم اللّه الفاتق، محمّد تقی برای جشن نوروز مخصوصاً فرستاده است تا آنوقت بجز سيّد حسين يزدی و برادرش کسی ديگری اجازه نداشت که شب را در محضر حضرت باب در ميان قلعه بسر ببرد ولی عليخان در آنروز بحضور حضرت باب مشرّف شد و عرض کرد اگر ارادهء مبارک باشد که ملّا حسين شب را در قلعه بماند بهيچ وجه مانعی نيست من از خود اراده ای ندارم هر چه بفرمائيد اطاعت ميکنم تا هر وقت که ميل داشته باشيد ملّا حسين ميتواند در قلعه بماند. پيروان حضرت باب پشت سر هم دسته دسته بماکو ميآمدند و بدون هيچ مانعی بحضور مبارک مشرّف ميشدند. يکروز حضرت باب ببام قلعه تشريف بردند ملّا حسين در حضور مبارک بود حضرت اعلی بتماشای مناظر اطراف قلعه مشغول شدند در مغرب قلعه رود ارس در مجرای مخصوص خود جاری بود و سير مار پيچ آن رود از پشت بام بخوبی آشکار بود حضرت باب بملّا حسين فرمودند اين همان رود و ساحل آن همان ساحلی است که حافظ در شعر خود بدان اشاره کرده و گفته: ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس بوسه زن بر خاک آن واديّ و مشکين کن نفس بيت سلمی را که بادش هر دم از ما صد سلام پر نوای ساربان بينی و آهنگ جرس بعد فرمودند ايّام اقامت شما در اينجا نزديک است تمام شود رود ارس را که مشاهده نمودی و اگر ممکن بود بيش از اين با من باشی بيت سلمی را نيز بتو نشان ميدادم ( مقصود مبارک از بيت سلمی نقطهايست نزديک چهريق که ترکها آنرا سلماس ميگويند ) بعد حضرت باب فرمودند روح القدس گاهی بزبان شعرا ناطق ميگردد و مطالبی بلسان آنها جاری ميسازد که غالباً خود آنها مقصود اصلی و منظور واقعی را نميدانند اين شعر هم از آنجمله است که روح الامين بلسان شاعر جاری ساخته: شيراز پر غوغا شود شکّر لبی پيدا شود ترسم که آشوب لبش بر هم زند بغداد را معنی حقيقی اين شعر هنوز مخفی و مستور است و در سنهء بعد حين واضح و آشکار خواهد شد بعد اين حديث معروف را بيان فرمودند که " اِنِّ لِلّهِ کنوزاً تَحتَ العَرشِ مَفاتِيحُها اَلسِنَةُ الشُّعَرَاءِ " پس از آن وقايع آينده را يکايک برای ملّا حسين بيان فرمودند و باو سفارش کردند که باحدی آنچه را شنيده اظهار نکند و فرمودند عنقريب ما را از اين زندان بنقطهء ديگر انتقال ميدهند و تو در بين راه قبل از وصول بمقصد خبر انتقال ما را از ماه کو خواهی شنيد. رمز اين بيان مبارک بزودی آشکار شد زيرا اشخاصيکه مراقب رفتار و اعمال عليخان بودند جميع وقايع را بتفصيل برای حاجی ميرزا آقاسی نوشتند و اخلاص عليخان را نسبت بسيّد باب از هر جهت شرح دادند و از جمله مطالبی که نوشتند اين بود که عليخان با محبوس خود شب و روز محشور است و باندازهای فريفتهء باب گرديده که ميخواست دختر خودش را بسيّد باب بدهد و خيلی در اين مطلب اصرار داشت ولی سيّد باب قبول نکرد عليخان اصرار را از حدّ بدر برد و چون سيّد باب قبول نميکرد ملّا حسين بشرويهای را که برای زيارت باب آمده بود واسطه کرد ولی باب راضی نشده و کوشش عليخان ثمری نبخشيد از اين جا ميتوانيد شدّت ارادت عليخان را نسبت بسيّد باب درک کنيد زيرا چندی قبل شاه همين دختر را ميخواست از عليخان برای وليعهد بگيرد عليخان حاضر نشد و ببهانهء اينکه چون خويشاوندان مادر اين دختر همه سنی متعصّب هستند و ممکن است بخشم و غضب بيايند و دختر مرا بکشند از دادن دختر خود بوليعهد صرفنظر کرد ولی نهايت اصرار را داشت که همان دختر را بسيّد باب بدهد. باری اين اخبار و اطّلاعات مخالفين و مراقبين عليخان سبب آشفتگی فکر صدر اعظم گرديد اين وزير باندازهای خشمناک شد که فوراً امر کرد حضرت باب را از ماه کو بچهريق انتقال دهند بيست روز پس از نوروز حضرت باب با مردم ماه کو که در مدّت نه ماه حبس آن حضرت در آنجا کاملاً بعظمت و جلالت و طهارت اخلاق حضرتش آگاه بودند خدا حافظی فرمودند ملّا حسين هنوز در تبريز بود که خبر انتقال حضرت باب را از ماه کو بچهريق استماع کرد و وقوع آنچه را که حضرت باب در ايّام تشرّف او بساحت اقدس باو فرموده بودند مشاهده نمود. حضرت باب وقتيکه ميخواستند ملّا حسين را مرخّص کنند باو فرمودند تو از خراسان تا اينجا تمام راه را پياده پيمودی اينک نيز بايد پياده بنقطهء مقصود رهسپار شوی دوران اسب سواری تو هنوز نرسيده، وقتی خواهد رسيد، داستان اسب سواری تو و جرأت و شجاعتی که از تو بروز خواهد کرد تا آن درجه شگفت آور خواهد بود که اهل ملکوت جاودانی را نيز دچار تعجّب و حيرت خواهد ساخت بايد چنان شجاع و دلير باشی که خط نسخ بر اسامی دليران گذشته بکشی از اينجا که بروی بشهر خوی توجّه نما و از آنجا باروميّه و مراغه و ميلان و تبريز و زنجان و قزوين و طهران سفر کن احبّا را ملاقات نما پيغام محبّت و لطيفهء عنايت مرا بجميع آنها برسان سعی کن آتش محبّت جمال الهی را در قلوب آنان مشتعل سازی بآنها تأکيد شديد نما که در ايمان و ديانت ثابت و مستقيم باشند از طهران بايد بطرف مازندران روانه شوی در مازندران گنج پنهان خداوندی را خواهی يافت آن گنج پنهان را که شناختی ترا بکارهای بزرگ مأمور خواهد ساخت آن مأموريّتها خيلی عظيم است هيچ امری از اوّل دنيا در عظمت و بزرگی آن مأموريّتها که بتو خواهد داد مقابله نتوان کرد تا آنجا نرسی از کيفيّت اين مأموريتها مطّلع نخواهی شد چون بمازندران رسيدی از حقيقت امر کاملاً با خبر خواهی گشت . صبح روز نهم بعد از عيد نوروز ملّا حسين از محضر مبارک بامر آن حضرت مرخّص شده از راهيکه دستور فرموده بودند بجانب مازندران روانه گشت حضرت اعلی در حين خدا حافظی با قنبر علی باو فرمودند قنبر علی سابق افتخار ميکرد و آروز داشت که در دنيا بماند تا امروز را که آقای او حتّی در آن ايّام اشتياق مشاهدهء اين ايّام را داشت ببيند زيرا آقای قنبر سابق در مقام اظهار اشتياق بمشاهدهء اين ايّام ميفرمود : آه و اشوقا لِرُؤيَةِ اِخوَانيَ الذَّينَ يأتُونَ مِن بَعدی ...
|



