زبان
| فصل دوازدهم: سفر حضرت اعلی از کاشان به تبريز |
|
|
|
| نوشته شده توسط نبیل زرندی |
|
طرز رفتار و متانت و وقار و محبّت و عنايت حضرت باب بطوری در مأمورين اثر کرده بود که همه با دل و جان برای انجام خدمات آنحضرت حاضر و آماده بودند بهيچوجه از خود اراده و فکری نداشتند هميشه ميل مبارک را رعايت ميکردند. چون نزديک قم رسيدند بحضور مبارک عرض کردند اگر چه از طرف حکومت مأموريم که هيکل مبارک را بهيچ شهری وارد نکنيم و لکن اگر ارادهء آن حضرت قرار گيرد که بشهر قم وارد شوند برای اطاعت حاضريم حکومت از اينجهت بما امر کرده که مخصوصاً وارد شهر قم نشويم زيرا حرم حضرت معصومه که در قم واقع است باصطلاح مردم " بست " است هر مجرمی اگر چه تقصيرش خيلی شديد هم باشد چون وارد بست شود ديگر کسی را بر او دستی نيست حکومت از اين انديشه کرده که مبادا حضرت شما اگر وارد قم شويد به بست پناه ببريد و ديگر نتواند متعرّض حال شما شود ولی اگر ارادهء مبارک باشد ما حاضريم که شما را بشهر قم وارد کرده حتّی برای زيارت حرم معصومه نيز اگر مايل باشيد از دل و جان حاضريم اطاعت فرمان کنيم. پس از دو روز سيّد حسين يزدی و برادرش سيّد حسن و ملّا عبد الکريم قزوينی و شيخ حسن زنوزی که از اصفهان ميآمدند در کلين بحضور مبارک مشرّف شدند حضرت باب بآنها فرمودند که در همآنجا اقامت کنند. حسب الامر هر يک در محلّی مجاور خيمهء حضرت باب اقامت کردند روز چهاردهم ربيع الثّانی که دوازده روز بعد از نوروز بود ملّا مهدی کندی و ملّا مهدی خوئی از طهران بحضور حضرت باب مشرّف شدند. اين دو نفر از طرف حضرت بهاءاللّه آمده بودند نامهای سر بمهر برای حضرت باب بضميمهء بعضی از هدايا همراه داشتند چون نامه و هدايا را بحضرت باب تقديم نمودند آثار سرور و شادمانی شديدی در سيمای مبارک آشکار شد و بدو نفر مزبور نهايت محبّت را ابراز فرمودند وصول نامهء حضرت بهاءاللّه در چنين نقطه و در چنين حالی بحضرت باب بیاندازه مؤثّر واقع شد. زنگ غم و اندوهی که مدّتها بود در چهرهء مبارکش مشاهده ميگرديد در حين وصول نامهء حضرت بهاءاللّه بکلّی سترده شد از آن ببعد ديگر از چشم حضرت باب اشک نميريخت اين حالت سرور در هيکل مبارک پيوسته باقی و برقرار بود تا وقتيکه خبر شهادت اصحاب قلعهء طبرسی بحضور مبارک رسيد. از آن ببعد دو مرتبه غم و اندوه بر هيکل مبارک مسلّط شد. تبسّم لطيف از لبهای حضرت باب زائل گشت سرور و شادمانی بر طرف گرديد. ملّا عبد الکريم برای من اين داستان را حکايت کرد و گفت که: " من با رفقای خودم نزديک چادر حضرت باب شب خوابيده بودم ناگهان از صدای سمّ اسبها بيدار شديم ديديم مأمورها بر اسب خود سوار و بهر طرف تاخت و تاز ميکنند معلوم شد حضرت باب در چادر تشريف ندارند مأمورين بخيال اينکه آن حضرت فرار کردهاند برای بحث و تحقيق بهر طرف رفته و اثری از حضرت باب نيافتند. در آن ميان محمّد بيک سواران خود را سرزنش ميکرد و ميگفت چرا اينقدر مضطربيد مگر نميدانيد که آن بزرگوار هرگز راضی نميشود که برای نجات خويش ديگران را بزحمت بيندازد. من يقين دارم که آن حضرت برای مناجات و دعا در اين شب مهتاب بمحلّی ساکت و آرام تشريف بردهاند و بزودی مراجعت خواهند فرمود. عظمت و شرافت اين بزرگوار بحدّی است که هيچوقت باينگونه امور اقدام نميفرمايد. تعجّب است که شما تا کنون آن حضرت را نشناختهايد. محمّد بيک اين سخنان را ميگفت و پياده بطرف طهران بآهستگی ميرفت. من نيز با ساير رفقا دنبال او براه افتاديم مأمورين هم سواره دنبال ما ميآمدند. يک ميدان بيشتر طی نکرده بوديم که ديديم از دور حضرت باب بطرف ما تشريف ميآورند وقتيکه رسيدند بمحمّد بيک فرمودند. لابدّ خيال کرديد من فرار کردهام محمّد بيک خود را بپای حضرت باب انداخت با نهايت محبّت اقدام مبارک را ميبوسيد و ميگفت اَستَغفِرُ اللّهَ هرگز من اين خيال را نکردهام. جلالت و هيبت حضرت باب باندازهای بود که محمّد بيک بيش از اين نتوانست حرف بزند و ديگران نيز جرأت نکردند که چيزی از محضر مبارک سؤال کنند. ما همه متحيّر بوديم تعجّب ميکرديم زيرا در اقوال و رفتار حضرت باب عظمت مخصوصی بيش از پيش ظاهر و آشکار بود. جرأت نکرديم سبب آنرا بپرسيم. خود حضرت باب هم در اين خصوص چيزی بما نفرمودند. از اصل مطلب بی خبر مانديم. آنچه برای ما باقی ماند همان حيرت و تعجّب شديد بود ". حضرت باب مدّت دو هفته در آن محلّ بسر بردند و از مشاهدهء جمال و زيبائی آثار قدرت الهی مسرور و شادمان بودند تا آنکه نامهء محمّد شاه برای حضرت باب رسيد. مضمون نامه اين بود اگر چه نهايت اشتياق را به ملاقات شما داشتم لکن چون سفری در پيش است که اين ملاقات را بتأخير مياندازد دستور داديم که شما را بماکو ببرند. بعلی خان ماکوئی نيز دستور لازم داده شد که نهايت احترام را دربارهء شما مجری دارد. چون از سفر برگشتيم شما را بطهران خواهيم خواست و ملاقات حاصل خواهد شد. البتّه اين پيش آمد اسباب اضطراب و نگرانی شما نخواهد بود اگر درباره شما بخلاف احترام رفتاری کردند فوراً بما خبر بدهيد و پيوسته برای توفيق و خوشبختی ما و حفظ مملکت دعا فرمائيد بتاريخ ربيع الثّانی سال ١٢٦٣ هجری. مسلّماً سبب صدور اين مراسله حاج ميرزا آقاسی بود که شاه را وادار کرد تا با حضرت باب بدينگونه رفتار نمايد. علّت اين اقدام ميرزا آقاسی آن بود که ميترسيد اگر سيّد باب بطهران وارد شوند و با محمّد شاه ملاقات کنند ممکن است شاه مجذوب سيّد باب گردد و زمام امور مملکت را بدست او دهد و ديگر منصب و مقامی برای ميرزا آقاسی باقی نماند از اينجهت شاه را وادار کرد که حضرت باب را بدورترين نقطهای از زوايای مملکت تبعيد کند. تا باين وسيله از غم و اندوهی که مدّتها بود بواسطهء هجوم اين افکار قلب او را تسخير کرده بود خلاصی يابد اين شخص چقدر نادان بود چقدر گمراه بود نميدانست که بواسطهء اين عمل شاه و مملکت را از نتايج مهمّهء پيروی امر الهی محروم ميسازد و همه را بزيان و خسران مياندازد. امر الهی بود که ميتوانست مملکت را از پستی و انحطاط نجات دهد. اين وزير کوتاه نظر نه تنها محمّد شاه را مانع شد که بوسيلهء اقبال بامر الهی مملکت را از سقوط و انحطاط محفوظ بدارد بلکه باينوسيله محمّد شاه را از فرمانفرمائی و تسلّط بر جميع ملل و امم عالم نيز محروم کرد. شاه و مملکت را بدرکات ذلّت انداخت. از ترقّی بلاد چشم پوشيد و از مصالح عباد صرفنظر نمود. تمام را فدای منصب و مقام خود کرد برای حفظ شئون خود جهان را ببدبختی انداخت. اگر مانند سعد معاذ استقامت را پيشه خود ميساخت و نسبت بامر الهی خاضع و خاشع ميشد بمقام رفيعی ميرسيد سعد معاذ چون از روی اخلاص باسلام خدمت کرد و مصالح خود را فدای اسلام نمود و استقامت عجيبی از خود بروز داد تا امروز جميع مسلمين حتّی حکّام و امرای اسلام اسمش را باحترام ميبرند نام نيکش در همه جا منتشر است با اينکه سعد معاذ نه از خانوادهء سلطنت بود و نه دارای شوکت و جلالت شخص گمنامی بود که بواسطهء خدمت باسلام مشهور آفاق گرديد. همچنين بوذرجمهر که وزيری دانشمند و دستوری توانا بود و در بين وزرای انوشيروان دانشمندتر از او نبود با آنهمه علم و حکمت و دانش و متانت در اواخر کار مورد غضب شهريار واقع شد در زندانی تاريک محبوس گرديد همه او را استهزاء و سخريّه ميکردند در زندان ببدبختی خود نالههای سوزناک داشت و چندان گريست تا کور شد اين دو نفر که ذکر کرديم برای مثال بود حاجی ميرزا آقاسی در رديف هيچيک از اين دو نفر محسوب نبود و بمآل حال بوذرجمهر توجّه نکرد و عبرت نگرفت از مشکلات نينديشيد و از عواقب وخيمهء آراء فاسدهء خود ترسی نداشت، در عين غفلت ناگهان اسير ذلّت گشت مقام عالی خود را از دست داد و سرير عزّتش بحصير ذلّت تبديل گشت ثروتش پايمال شد و ضياع و عقارش از دستش رفت. آنهمه ثروت و مکنت و املاک که بظلم و تعدّی برای خود مهيّا کرده بود و آنهمه اثاث گرانبها که بزور از مردم گرفته بود بکلّی زائل و باطل گرديد دو سال بعد از آنکه حضرت باب را در جبال آذربايجان محبوس ساخت مشمول خشم الهی گشت حکومت جميع دارائی او را ضبط نمود و با کمال ذلّت و خواری از طهران متواری گرديد و بالاخره در کربلا با نهايت فقر و فلاکت جان سپرد. باری حضرت باب با محمّد بيک و ساير مأمورين حسب الامر حکومت بطرف تبريز عزيمت فرمودند بر حسب ابلاغ دولت چون ميتوانستند دو نفر را هم با خود همراه داشته باشند سيّد حسين يزدی و برادرش سيّد حسن را برای ملازمت حضور خويش انتخاب فرمودند وجوهی را که دولت برای مصارف سفر آن حضرت ميپرداخت قبول نفرمودند جميع آن وجوه را بفقرا و مساکين عنايت ميکردند و برای مخارج و مصارف لازمهء خويش از بقيّهء منافع تجارت خود در بوشهر و شيراز که در ايّام گذشته داشتند صرف ميکردند. چون بامر حکومت از ورود در شهرهای بين راه ممنوع بودند چند نفر از احبّای قزوين که شنيده بودند هيکل مبارک بطرف تبريز توجّه دارند بقريهء سياه دهان رفتند و بحضور مبارک مشرّف شدند از جمله نفوسی که در آنجا مشرّف شدند ملّا اسکندر زنجانی بود که سابقاً گفتيم جناب حجّت او را از طرف خود برای تحقيق امر مبارک بشيراز فرستاد حضرت اعلی بوسيلهء ملّا اسکندر توقيعی برای سليمان خان افشار که در آن ايّام مقيم زنجان بود فرستادند. سليمان خان افشار از پيروان صميمی سيّد کاظم رشتی بود مضمون توقيع منيع مبارک اين بود که موعود بزرگواريکه سيّد رشتی دائماً بشارت بقرب ظهورش ميدادند ظاهر شده و اينک در چنگال قهر دشمنان گرفتار است بيا و او را از ظلم ستمکاران رهائی بخش اين توقيع بوسيلهء ملّا اسکندر بسليمان خان رسيد روز سوّم بعد از صدور اين توقيع سليمان خان افشار بزيارت آن توقيع مفتخر شد و لکن دعوت الهی را نپذيرفت و در جرگهء اهل اعراض در آمد. حجّت زنجانی در آن ايّام بواسطهء تفتين علماء سوء زنجان در طهران حبس نظر بود يکی از رفقای ملّا اسکندر داستان گرفتاری حضرت باب را بچنگ اعداء در طهران برای او نقل کرد جناب حجّت فوراً به مؤمنين زنجان پيغام فرستادند و تأکيد شديد نمودند که با هم مجتمع شوند و حضرت باب را از چنگ دشمنان برهانند و بهر جا که آن حضرت مايل باشند همراهی کرده برسانند جمعی از مؤمنين خالص بر حسب امر جناب حجّت اقدام نمودند نيمه شب بود که بنقطهء مقصود رسيدند همهء مأمورين را در خواب يافتند. بحضور مبارک عرض کردند که ما برای نصرت حاضريم مأمورين همه در خوابند بهر نقطهای که ميل مبارک باشد ممکن است فوراً عزيمت فرمائيد حضرت باب با نهايت متانت فرمودند کوههای آذربايجان هم حقّی دارد شما بمنازل خود برگرديد و از عزيمت خويش منصرف شويد. باری حضرت اعلی پس از طيّ مراحل بشهر تبريز نزديک شدند محمّد بيک شيفتهء هيکل مبارک بود چون ساعت فراق از محبوب خود را نزديک ديد با چشم اشکبار بحضور مبارک آمد و عرض کرد رجا دارم از تقصيرات من بگذريد در اين سفر طولانی از اصفهان تا اينجا من آنطوريکه بايد و شايد بادای فرائض خدمت نپرداختهام قصور من بسيار است و تقصيرم بيشمار آرزوی من اينستکه از من درگذريد و رضايت مبارک شامل حال من شود فرمودند مطمئنّ باش تو از جملهء اصحاب و پيروان من هستی نام نيکت تا ابد خواهد ماند و اهل عالم لسان بتعريف و تمجيد تو خواهند گشود و نام ترا باحترام ذکر خواهند نمود ساير مأمورين نيز بنوبهء خويش بحضور مبارک مشرّف شده عفو تقصيرات خويش را درخواست نمودند و اشک ريزان باقدام مبارک بوسه زدند حضرت باب نسبت بجميع اظهار عنايت فرمودند و بآنها اطمينان دادند که دربارهء شان دعا خواهند فرمود همه با حضرت باب خداحافظی کردند و هيکل مبارک را تسليم نمايندگان حاکم تبريز که وليعهد محمّد شاه بود نمودند محمّد بيک و ساير مأمورين پس از مراجعت از ملازمت خدمت باب بهر جا که رفتند و برای هر کس که ديدند داستان عظمت و جلال و ظهور امور عجيبه و خوارق عادات که از حضرت باب مشاهده کرده بودند همه را نقل کردند اين خود وسيلهای بود که برای انتشار امر انتخاب کرده بودند هر چه را بچشم خود ديده بودند برای مردم ميگفتند و از اينراه نفوس را تبليغ ميکردند. مؤمنين بامر مبارک در تبريز چون خبر ورود حضرت را بآنشهر شنيدند همه خود را برای تشرّف بحضور آماده کردند. يگانه آرزوی آنها اين بود که بمحضر مولای محبوب خود مشرّف شوند و مورد عنايت گردند همه از شهر بيرون رفتند و لکن مأمورين جديد که بعد از محمّد بيگ و همراهانش متصدّی حراست حضرت باب بودند باحبّا اجازه نميدادند که بحضور مبارک برسند و مشمول عنايتش شوند از آن ميان جوانی بیاختيار ازصف سربازان عبور کرد و با منع شديد آنان هر طور بود خود را بموکب مبارک نزديک کرد با پای برهنه ميدويد نيم فرسخ راه را دوان دوان رفت تا بموکب مبارک رسيد مأمورين دور حضرت باب را گرفته بودند جوان مزبور خود را بيک نفر از مأمورين رسانيد دامن لباس او را گرفت و رکاب او را بوسيد و گريه کنان گفت شما نفوسی هستيد که بشرافت همراهی محبوب من مشرّف شدهايد از اين جهت من شما را بيشتر از چشم خودم دوست دارم حالت آن جوان طوری بود که مأمورين را منقلب کرد او را اجازه دادند که بحضور مبارک برود. بمحض اينکه چشمش بحضرت باب افتاد فريادی از شادمانی کشيد و زمين را در مقابل هيکل مبارک بوسيد. اشک سوزانی از چشمش روان بود حضرت باب از اسب پياده شدند او را در آغوش عطوفت گرفتند اشک هايش را پاک کردند و اضطراب او را باطمينان تبديل فرمودند. از ميان تمام مؤمنين تبريز جز همين جوان کس ديگری بحضور مبارک مشرّف نشد نهايت شرافتی که برای ديگران حاصل شد اين بود که از دور هيکل مبارک را زيارت کردند و ناچار بهمين درجه اکتفا نمودند . پس از ورود حضرت باب بتبريز بامر حکومت آن حضرت را در محبسی که قبلاً تعيين شده بود مسکن دادند و عدّهای از فوج ناصری را بحراست محبس گماشتند هيچکس را اجازه نميدادند که بمحضر مبارک مشرّف شود يار و اغيار در اين مطلب مساوی بودند تنها کسيکه در محضر مبارک بود سيّد حسين يزدی و برادرش سيّد حسن بود همين فوج ناصری بود که از مردمان خمسه تشکيل يافته و مورد عنايت حکومت بودند بحدّيکه آنها را فوج ناصری ميگفتند و آخر کار همين فوج بودند که حضرت اعلی را تير باران کردند . خبر ورود حضرت باب به تبريز هنگامهای بر پا کرد مردم از هر طرف هجوم کرده قصد آن داشتند که سيّد باب را مشاهده کنند بعضی مقصودشان اين بود که فقط اطّلاعی حاصل کنند جمعی ديگر را مقصود اين بود که ببينند آيا آنچه را علما و پيشوايان بباب نسبت دادهاند و تهمتهائی را که متوجّه آن حضرت ساختهاند صحّت دارد يا نه جمعی هم از اهل ايمان بودند که از راه خلوص و انقطاع برای زيارت مولای خود عازم ميشدند وقتيکه حضرت باب را از ميان خيابانها عبور ميدادند فرياد و غوغا از مردم تماشاچی پی در پی بلند بود بيشتر مردم وقتی حضرت باب را ديدند بصدای بلند تکبير گفتند بعضی سلام و تعارف ميکردند بعضی خواستار برکت الهی بودند جمعی خاک زير قدمش را پس از مرور ميبوسيدند غوغای مردم بحدّی زياد شد که بامر حکومت جارچی فرياد کرد هر کس برای ملاقات سيّد باب برود تمام اموالش ضبط ميشود و خودش هم بحبس ابد محکوم ميگردد. روز بعد يکی از تجّار مشهور تبريز موسوم بحاجی محمّد تقی ميلانی با شخص ديگری که حاجی علی عسکر نام داشت بملاقات حضرت باب همّت گماشتند مردم آنها را بيم دادند و نصيحت کردند که از اين مطلب بگذريد و بحال خودتان رحم کنيد زيرا نه تنها مال شما در خطر است بلکه حيات شما نيز در خطر خواهد افتاد آن دو نفر گوش بحرف مردم ندادند و بمحلّ حبس حضرت باب توجّه نمودند بمحض اينکه دم در رسيدند فوراً مأمورين هر دو نفر را گرفتند ناگهان سيّد حسن يزدی از طرف حضرت باب نزد مأمورين آمد و گفت حضرت باب ميفرمايند من خودم گفتهام اين دو نفر بملاقات من بيايند آنها را از ورود ممانعت نکنيد. حاجی علی عسکر برای من نقل کرده و گفت مأمورين چون پيغام حضرت باب را شنيدند مخالفتی نکردند و ما دو نفر را بمحضر حضرت باب بردند بسيار بما اظهار عنايت کردند و فرمودند اين اشراری را که میبينيد دم در ايستادهاند بارادهء خود من برای جلوگيری از هجوم و غوغای مردم مأمور شدهاند ولی هيچوقت قدرت آنرا ندارند از اشخاصی که من ارادهء ملاقات آنها را دارم جلوگيری کنند همه چيز در قبضهء اقتدار حقّ است هيچ چيز بیارادهء او واقع نميشود مدّت دو ساعت در حضور مبارک مشرّف بوديم وقتيکه مرخّص فرمودند دو نگين عقيق بمن دادند و دو آيه نيز بمن مرحمت فرمودند و امر کردند که بر هر نگينی آيهايرا نقش کنم و هر يک را بر حلقهای سوار نمايم و بعد از اتمام بحضور مبارک ببرم و با نهايت تأکيد بما فرمودند هر وقت شما خواسته باشيد مشرّف بشويد اجازه داريد هيچکس نميتواند شما را از تشرّف بحضور ممانعت کند چندين مرتبه برای سؤال از بعضی مطالب راجع بمأموريّتی که بمن داده بودند بحضور مبارک رفتم هيچ يک از مأمورين کلمهای نگفتند و ممانعتی نکردند و در مقابل اين رفتار هم از من چيزی مطالبه ننمودند هفت مرتبه در آن ايّام بحضور مبارک مشرّف شدم مرتبه هفتم که مشرّف شدم حضرت باب بمن فرمودند شکر خدا را که عدد تشرّف کامل شد و مشمول حمايت و عنايت الهی گشتی از استماع اين بيان مبارک دهشت و تعجّب مرا احاطه کرد زيرا مطلبی را بياد من آورد و آن اين بود که چندی پيش با ملّا حسين بشرويه ای ملاقات نمودم و او را جامع صفات عاليه و صاحب قوّهء خارقه يافتم و بهمراهی او از شيراز بمشهد رفتم و بلاد يزد و طبس و بشرويه را با او سير کردم اغلب در نزد ملّا حسين اظهار تأسّف مينمودم که چرا موفّق نشدم در شيراز بحضور حضرت باب برسم ملّا حسين فرمودند از عدم تشرّف خود به حضور مبارک محزون مباش زيرا خداوند توانای مهربان در عوض يکمرتبه تشرّفی که از تو فوت شده وسائلی فراهم خواهد فرمود که بجای يکمرتبه هفت مرتبه مشرّف شوی اين وعده را ملّا حسين با کمال متانت و اطمينان بمن داد پس از مدّتی حضرت باب به تبريز تشريف آوردند و ارادهء الهی قرار گرفت که با وجود آنهمه مشکلات و موانع هفت مرتبه بحضور مبارک رسيدم و چون در مرتبهء هفتم حضرت باب آن عبارات را بمن فرمودند از وعدهايکه ملّا حسين بمن داده بود يادم آمد و تعجّب کردم که چگونه آن بزرگوار مژدهايرا که بمن داده بود تحقّق يافت.
|



