زبان
| فصل چهارم: مسافرت ملّا حسين بطهران |
|
|
|
| نوشته شده توسط نبیل زرندی |
|
ملّا حسين حسب الامر مولای عالميان بسوی اصفهان رهسپار و در مدرسهء نيم آورد منزل کرد. پس از ورود طلّاب علوم مخصوصاً شاگردان سيّد محمّد باقر رشتی که در سفر قبل او را ديده بودند با وی بنای مخالفت و عناد را گذاشته ابتدا نزد سيّد اسد اللّه پسر سيّد محمّد باقر رشتی که پس از فوت پدر بر مسند رياست شرعيّه جالس بود شکايت بردند و از ورود ملّا حسين حکايت کردند و سيّد اسد اللّه را وادار بمخالفت نمودند سيّد در جواب آنان گفت که مرا با ملّا حسين يارای مقاومت نيست خود شما بوديد و ديديد که اين شخص چگونه پدرم را با تبحّر و فصاحت بيان مغلوب نمود چگونه من او را از گفتار خاموش کنم. طلّاب گفتند که ملّا حسين در زمان پدر مرحومت که باصفهان آمد طرفدار شيخيّه بود و سيّد مرحوم را هم با خود هم داستان نمود ولی اينک با ادّعائی بزرگتر آمده و نوائی تازه ميزند که شخصی ظاهر شده دارای کتاب و آيات الهی است و خلق را باو دعوت ميکند و بآيات او تحدّی مينمايد. بالجمله هر چند از اين گونه بيانات بسيّد اسد اللّه گفتند سيّد در مقابل تمنّای آنان اقدامی نکرد ناچار از او مأيوس شدند و نزد حاجی محمّد ابراهيم کلباسی که از علمای معروف اصفهان محسوب و در آن ايّام مريض و مشرف بمرگ بود شتافتند و شرح واقعه را با آب و تاب بيان کردند. حاجی در جواب گفت ساکت باشيد اگر ملّا حسين چنين مطلبی ميگويد بايد تحقيق کنيد من اگر از اين مرض شفا يافتم خود بشخصه در صدد تحقيق بر خواهم آمد زيرا ملّا حسين کسی نيست که بباطل فريفته شود لذا اگر به دين جديد دعوت ميکند بر شما لازم است که در راه مجاهده و تحقيق قدم گذاريد و قبل از تحرّی حقيقت به ردّ و انکار او قيام ننمائيد. مخالفين چون از اينجا هم مأيوس شدند نزد منوچهر خان معتمد الدّوله که حکومت اصفهان را داشت شتافتند و شکايت آغاز کردند. جناب ملّا حسين در اوقات توقّف در طهران هر روز صبح زود از منزل خود خارج ميشدند و يکساعت از شب گذشته بمنزل بر ميگشتند و در را بروی خود ميبستند و روز ديگر صبح زود خارج ميشدند **) جناب ميرزا موسی کليم برادر حضرت بهاءاللّه ميفرمودند ملّا محمّد معلّم نوری که از پيروان شيخ و سيّد بود برای من چنين حکايت فرمود که من از شاگردان حاجی ميرزا محمّد خراسانی بودم و در همان مدرسه ای که درس ميداد منزل داشتم و حجرهام بحجرهء مشارٌ اليه وصل بود و با او معاشر بودم يکروز در هنگام مباحثه و مناظرهء مدرّس مزبور با جناب ملّا حسين متوجّه بودم و از اوّل تا آخر گوش ميدادم از فصاحت گفتار و متانت دلائل ملّا حسين و همچنين از مجادله و بیانصافی مدرّس مدرسه خيلی متعجّب شدم بيانات ملّا حسين در من اثر غريبی کرده منجذب رفتار و گفتارش شدم و از رفتار ناهنجار مدرّس نسبت بملّا حسين خيلی بدم آمد لکن اطّلاع خود را بر مباحثه و مجادلهء او با ملّا حسين پنهان و مخفی داشتم و تصميم گرفتم ملّا حسين را بتنهائی ملاقات کنم. نيمه شب بدون اينکه انتظار مرا داشته باشد رفتم و درب حجره او را زدم او هنوز بيدار بود و چراغی پهلوی خود نهاده بود و با وجوديکه ورود مرا منتظر نبود با نهايت محبّت مرا پذيرفت. محبّت او در قلب من بينهايت اثر کرده بود هر وقت با او مذاکره ميکردم اشک از چشمم بیاختيار جاری ميشد ملّا حسين چون استعداد مرا ديد فرمود حالا فهميدم که چرا در اين مکان منزل کردم اگر چه استاد شما بیانصافی کرد امّا من اميدوارم شاگردانش بر خلاف او بحقيقت امر آشنا شوند. بعد فرمودند اسم شما چيست و موطن شما کجاست؟ جواب دادم اسم من ملّا محمّد لقبم معلّم، موطنم نور در ايالت مازندران. ملّا حسين فرمود آيا امروزه از فاميل ميرزا بزرگ نوری کسی هست که معروف باشد و در شهرت و اخلاق و آداب و علوم قائم مقام او محسوب شود؟ گفتم آری در ميان پسران او يکی از همه ممتازتر و در رفتار شبيه به پدر است. پرسيد بچه کاری مشغول است؟ گفتم بيچارگان را پناه است و گرسنگان را اطعام ميفرمايد. پرسيد چه مقامی و رتبه ای دارد؟ گفتم ملجاء مستمندان و پناه غريبان است و اسم مبارکش حسينعلی است خط شکستهء نستعليق را خوب می نويسد و اوقات خود را اغلب در ميان جنگلهای زيبا بگردش ميگذراند و بمناظر زيبای طبيعی علاقهء تامّ دارد و سنّ مبارکش ٢٨ سال است ملّا حسين بمن توجّه نموده و با سرور و نشاطی بیاندازه فرمود گمان ميکنم زياد بملاقات او نائل ميشوی گفتم بلی اغلب بمنزل او ميروم. فرمود آيا ميتوانی امانتی از من بايشان برسانی؟ گفتم البتّه با نهايت اطمينان. ملّا حسين لولهء کاغذيکه ميان قطعه پارچه پيچيده شده بود بمن داد و گفت فردا صبح زود اين را بايشان بده و هر چه فرمودند برای من نقل کن. صبح زود من برخاسته بطرف خانهء حضرت بهاءاللّه رفتم ميرزا موسی برادر ايشان را ديدم در آستانهء در ايستاده مطلب را باو گفتم ميرزا موسی وارد منزل شده و بزودی مراجعت کرد پيام محبّت آميز بهاءاللّه را بمن ابلاغ نمود و من بحضور مبارک مشرّف شده لولهء کاغذ را بميرزا موسی دادم که در مقابل حضرت بهاءاللّه بنهاد. حضرت بهاءاللّه بمن اجازهء جلوس دادند و خود لولهء کاغذ راباز کردند و بمندرجات او نظری افکنده بعضی از جملات آنرا بصدای بلند برای ما خواندند من از ملاحت آواز و ظرافت نغمهء بهاءاللّه مجذوب شدم. بعد از قرائت چند فقره به برادر خود توجّه نموده گفتند موسی چه ميگوئی؟ آيا هر کس بحقيقت قرآن نائل باشد و اين کلمات را از طرف خدا نداند از راه عدالت و انصاف برکنار نيست؟ ديگر چيزی نفرمودند و مرا از حضور خود مرخّص کردند. يک کلّه قند روسی و يک بستهء چای بمن مرحمت فرمودند که با ابلاغ محبّت و مهربانيهای ايشان بملّا حسين بدهم. من در حاليکه سرا پا مشعوف و مسرور بودم برخاسته نزد ملّا حسين برگشتم و پيغام و هديهء بهاءاللّه را باو دادم. ملّا حسين با سرور بیمنتهائی ايستاده با خضوع تمام هديه را از من گرفت و بوسيد بعد مرا در آغوش گرفت چشمهای مرا بوسه زد و گفت رفيق عزيز و محبوب من همانطور که قلب مرا مسرور کردی خداوند قلب ترا با سرور ابدی مسرور نمايد. من از رفتار ملّا حسين خيلی متعجّب و با خود گفتم چه چيز سبب ارتباط اين دو قلب شده است. چند روز بعد ملّا حسين بطرف خراسان رهسپار شد و در حين خدا حافظی بمن گفت آنچه ديدی و شنيدی مبادا بکسی اظهار کنی آنها را در قلب خود مستور نگاهدار اسم او را مبادا بکسی بگوئی برای اينکه دشمنان او باذيّتش اقدام خواهند نمود و در همه حال دعا کن که خداوند او را حفظ کند و بواسطهء او بر مستضعفين منّت گذارد و فقرا و بينوايان را در ظلّ او عزيز فرمايد حقيقت امر حالا از شما پوشيده است حال بايد ندای امر جديد را بمردم ابلاغ نمائيم و خلق را باين امر مبارک دعوت کنيم. عنقريب جمعی در اين شهر جان خود را در راه اين امر فدا خواهند ساخت و شجرهء امر الهی بخون آنان آبياری خواهد شد و مردم در ظلّ آن شجره در خواهند آمد.
|



